کودک درون؛ زخم‌هایی که بزرگ شدیم اما فراموش نکردیم

کودک درون · · مدت زمان: ۶ دقیقه

یادت هست روزی که کوچک بودی و گریه می‌کردی، کسی به تو گفت: «بزرگ شدی دیگر، این حرف‌ها چیه؟» یادت هست چطور اشک‌هایت را قورت دادی و سعی کردی «بزرگ» باشی؟ آن لحظه، چیزی در درونت شکست. نه استخوانی که صدا کند، نه زخمی که خون بیاید، بلکه چیزی نرم‌تر و عمیق‌تر. و حالا که سال‌ها گذشته، هنوز گاهی احساس می‌کنی همان کودک هستی — همان‌که منتظر ماند کسی ببیندش، کسی بغلش کند، کسی بگوید: «حق داری که ناراحتی.»

«مولانا می‌گوید: زخم را پنهان مکن از طبیب، ورنه درمانش نباشد هیچ چاره.» و شاید این همان چیزی است که باید امروز با هم بشنویم — این زخم‌های قدیمی، این کودک درون، نیاز به دیده شدن دارد. نه فراموشی، نه سرزنش، فقط دیده شدن.

کودک درون؛ آن غریبه آشنا

کودک درون، همان بخشی از توست که هیچ‌وقت بزرگ نشد. همان‌که هنوز منتظر است کسی به حرف‌هایش گوش بدهد. همان‌که هنوز می‌ترسد رد شود، تنها بماند، دوست داشته نشود. تو بزرگ شدی، قد کشیدی، مسئولیت گرفتی، اما او همان‌جا مانده — در گوشه‌ای از وجودت، با همان نیازهای برآورده نشده.

و می‌دانی چه عجیب است؟ وقتی کسی امروز حرفت را نمی‌شنود، وقتی احساس می‌کنی نادیده گرفته شده‌ای، وقتی ترس از طرد شدن دوباره زنده می‌شود — این کودک درون توست که داد می‌زند. او نمی‌داند که سی سال گذشته. او فقط می‌داند که باز هم تنهاست.

زخم‌هایی که اسمی ندارند

بعضی زخم‌ها از دست آدم‌های بد نیست. بعضی زخم‌ها از دست سکوت است. از دست حرف‌هایی که هیچ‌وقت زده نشد. از دست آغوش‌هایی که باز نشد. از دست لبخندهایی که ندیدیم. پدری که عاشقت بود اما هیچ‌وقت نگفت. مادری که خسته بود و نتوانست ببیندت. خانواده‌ای که هیچ‌وقت یاد نگرفت احساساتش را نام بگذارد.

تو چیز بدی نکردی. فقط کودکی که نیاز داشت. و حالا بزرگسالی که هنوز همان نیازها را در قلبت حمل می‌کنی. وقتی دوست داری کسی بپرسد: «حالت چطوره؟» و واقعاً منتظر جواب بماند. وقتی دلت می‌خواهد کسی بغلت کند بی‌دلیل. وقتی می‌خواهی بشنوی: «افتخار می‌کنم بهت.» اینها نیازهای بچگانه نیست. اینها نیازهای انسانی‌ست که هیچ‌وقت منقضی نمی‌شوند.

ملاقات با کودک درون

چطور می‌شود با این کودک آشتی کرد؟ چطور می‌شود به او گفت: «می‌بینمت. اینجام. دیگر تنها نیستی»؟

اول از همه، با او مهربان باش. وقتی اشتباه می‌کنی، خودت را مثل یک کودک ترسیده سرزنش نکن. وقتی احساس ضعف می‌کنی، به خودت نگو: «چرا انقدر ضعیفی؟» بلکه بپرس: «چی لازم داری؟» وقتی دلت گرفته، به جای فرار، بنشین کنارش. بگذار احساسش کند که دیده شده.

این راه، راه پادشاهان و قهرمانان نیست. این راه انسان‌هایی است که دیگر از خودشان نمی‌گریزند. انسان‌هایی که فهمیده‌اند قدرت واقعی، در آسیب‌پذیری است. در این‌که بتوانی به خودت بگویی: «درد داری و اشکالی ندارد.»

یک قدم کوچک

در پایان

عزیزم، زخم‌های کودکی تو بخشی از داستان توست، نه همه‌اش. تو نه قربانی محضی، نه قهرمان بی‌عیب و نقص. تو انسانی که می‌تواند به خودش برگردد، دستش را بگیرد و بگوید: «بیا، با هم ادامه می‌دهیم.» و این، شجاعت واقعی است.

اگر احساس می‌کنی این مسیر را تنها نمی‌توانی بروی، اگر نیاز به کسی داری که کنارت بنشیند و این گره‌ها را با هم باز کنید، من اینجام. می‌توانیم یک جلسه با هم داشته باشیم — نه برای حل کردن همه‌چیز، بلکه برای شروع دیده شدن. برای این‌که بالاخره، کودک درونت صدای خودش را پیدا کند.

با مهربانی همیشگی،
راحله اوینی‌پور

می‌خواهید بیشتر بدانید یا قدم بعدی را بردارید؟

آماده‌اید قدم بعدی را بردارید؟

جلسه اول رایگان — از طریق Zoom، WhatsApp یا Google Meet

رزرو جلسه رایگان واتساپ

مقالات مرتبط